آیـهانآیـهان، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

تک ستـــــــاره آسمان مامانی و بابایی

خونه ی خاله ...

نویسنده  این مطلب : خاله راضیه   جمعه 12 اردیبهشت 93 عزیزم , اگه بدونی چقدر دوستت دارم و عاشقتم ... اصلاً نمی دونم اسم این احساسمو می شه عشق و یا دوست داشتن گذاشت    به نظرم اصلاً هم ردیف این کلماتم نیست, بالاتر از اینه و وصف ناپذیر امروز ( بهتره بگم امشب , چون مهمونیه شام بود ) من و عمو دایی (محمدعلی) , به عشق تو و بخاطر اولین قدمت به خونه مون , یه مهمونیه کوچیک دادیم ... همه ی خونواده ( عمه ها و خاله ها و مادربزرگا و پدربزرگا و عمو و زن عمو و  ما و شما ) دور هم جمع بودیم و بازم به لطف خدا و به واسطه ی تو , بهمون خوش گذشت , بخصوص به من که از اومدنت به خونه مون , بی حد و مرز خوشحال بودم . &nb...
12 ارديبهشت 1393

ختنه...

نویسنده  این مطلب : خاله راضیه   دوشنبه 8 اردیبهشت 93 حتی اسم اتفاق دیروز ( یکشنبه 7 اردیبهشت 93 ) رو هم نمی تونم کامل بنویسم .. اتفاقی که یکی از بایدها بود و از همون لحظه ی تولدت شاید دغدغه و کابوس همه مون . اون کابوس دیروز به واقعیت پیوست و با یه تصمیم ناگهانی ( البته با مشورت دکترت) عملی شد . من نه اونجا بودم , نه خبر داشتم که قراره این اتفاق بیافته . البته فکر می کنم از این مسئله خوشحالم . چون به هیچ عنوان نمی تونستم اون لحظات رو تحمل کنم . امروز با تماس خاله رویا از مسئله خبر دار شدم .. وقتی خاله رویا از قول بابابزرگت برام تعریف کرد که چطور تا 2 ساعت جیغ می زدی نتونستم جلز  و ولز  دلمو و اش...
8 ارديبهشت 1393

اولین / پیک نیک...

نویسنده  این مطلب : خاله راضیه   جمعه 5 اردیبهشت 93 روزه جمعه و دعوت باباییت از ما و خونواده اش برا پیک نیکی که اولین پیک نیک تو و یه جورایی هم جشن تولد مامانیته که دیروز چون جمعمون , جمع نبود امروز قرار بود جبران خصارت بشه محل پیک نیک , کارگاه بابایی + پشت کاراگاه ,که فضای بازیه   . جوجه کباب و کیک و میوه و شیرینی و  بزن و برقص خاله ها و عمه هات , اتفاقای مهم اون روز بودند که یه روزه خاص رو بوجود آوردند و کلـــــــــــــــــــــــــــــــی خوش گذشت . اونقدری که از همین امروز برا جمعه ی آینده هم داشتن برنامه ریزی می کردند ... البته قهرمان کوچولوی ما کل اون روز رو خوابید . انگار مثل عمو محمد...
5 ارديبهشت 1393

اولین / تولد مامانی ...

نویسنده  این مطلب : خاله راضیه پنجشنبه 4 اردیبهشت 93 مــامــانــی امروز تولد مامانیت بود و فرصت و بهونه ای برا ما که بازم پیش تو باشیم و لحظاتمونو با در کنار تو بودن , سبز سبز سبز کنیم . حالا به جای مامانی  همه اش از تو عکس و فیلم می گرفتیم و دیگه مامانی رو به کل فراموش کرده بودیم . آخه امروز مامانی لباسای خوشگل و سبز رنگی تنت کرده بود که خیــــــــــــــــــــــــــلی بهت می اومد .   دیگه داری به اشیاء دور و برت توجه  بیشتری نشون می دی اینجام  رو آویز رو تختت ذوم کردی و داری حسابی وراندازش می کنی   ...
4 ارديبهشت 1393

اولین / روز مـــــــــادر...

نویسنده این مطلب : خاله راضیه عزیز خاله , از جمله اولینهای عمرت , یکی شم همین روز مادره .... دلم واست بگه که این روز رو مصادف با ولادت حضرت فاطمــــــــه زهرا (س) در 20 ام جمادی الثانی برگزار می کنن. ایشالله به زودی زود خودت بزرگ می شی و این روز رو به مادرت تبریک می گی.   ...
31 فروردين 1393

یک ماهگی ...

  بــــــلاخره,  منم یــــــــــــــــک ماهه شدم بســـــه دیگه خسته شدم , چقدر عسک می گیلین   دیگه  برین که  می خوام   بخوافم  ... بای       ...
29 فروردين 1393

مهمونی مامان بزرگ ...

نویسنده این مطلب: خاله راضیه   امروز مامان بزرگت ( مامانِ بابایی ) به در خواست همسایه هاشون که مشتاق دیدار تو بودند , یه مهمونی ترتیب داد و مارم دعوت کرد ... دستش درد نکنه حسابی سنگ تموم گذاشت و میوه و شیرینی و آش و کاچی هم به مهمونا داد  . بازم چون همه ی عکسا دسته جمعی اند و مناسب نیست اینجا بذارمشون , فقط دوتا از عکساتو از بغل مامانی و خاله رویا کش رفتم و این پایین گذاشتمشون  . اینجام که دیگه از عکس گرفتن و تو بغل بودن حسابی خسته شدی  و داری اعتراضتو اعلام می کنی ...
28 فروردين 1393

مهمونی ...

نویسنده این مطلب: خاله راضیه   امروز کلی مهمون اومده بودند خونه تون ...   ( این مهمونا تو روز 10 فروردین که مهمونی خودت بود نتونسته بودن بیان, چون مسافرت بودند ) 1- خاله ی بزرگ مامانی و بابایی و معصومه خانم دختر خاله ی مامانی و بابایی 2- آقا یونس و خانم و بچه هاش 3- خاله فیروزه و بچه هاش 4- آقا بابک و خانمش 5- خاله کبری و بچه هاش و ما و خونواده ی بابایی   چون همه ی عکسای اون روز خونواده گی بودند , فقط این یه عکس رو تونستم از بغل مامان بزرگت کش برم و اینجا بذارمش ...
22 فروردين 1393